هر کجا هستم آسمان مال من است

آپــــــــــــــــــــــــــــ آخرم قبل امتحانام

آخرین آپ قبل از امتحانامــ

سلام دوستای گلم انشاالله هر جا هستید خوش و سلامت باشیــد

بد جور عادت کرده بودم بهتون ولی خوب درس دارم

خداحافظی نمیکنمــ  میام دوباره

 


 

 

ترس

ترس من از درد نیست

از بی دردی ست

آنجا که دردی  نیست،زنگی نیست برای هوشیاری

ترس من از ترس نیست،که از بی ترسی ست

آنجا که ترس نیست،زنگی نیست برای در امان بودن

ترس من از خطر کردن نیست،که از خطر نکردن است

آنجا که خطر کردنی نیست گنجی نیست برای به دست آوردن

ترس من از غم نیست،از بی غمی ست

آنجا که غم نیست شادی معنایی ندارد

میتوان در دل تاریکی روشنایی را دید

میتوان در دل روشنایی روشنتر از روشنایی را دید

میتوان غم را مثل شادی دوست داشت

میتوان در غم شادی را دید

میتوان در دل غم شادتر از شادی را احساس کرد

میتوان هر دو روی هر سکه را دوست داشت


+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ  توسط محبوب  نظرات ()

عاشقی را برایم معنا کن

عاشقی را برایم معنا کن 

بگذار وفا را در وجودت بیابم 

بگذار زندگی را با تو معنا کنم

لبخند گرمت را از ژرفای هستی ات بر من بتابان

و بدان با هر آغوش، اشتیاقم بر تو افزون می شود

بتاب بر من چون آفتاب عالم تاب

بتاب تا ذره، ذره وجودم چون مردگانی به گور رفته

در رستاخیز عشق تو سر از کنده های غم بر کنند و بر خیزند 

و با نوای تو به آواز در آیند 

و فریاد کنند عاشقی را

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٢٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ  توسط محبوب  نظرات ()

تشـــــــــــکر

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفاشدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا فریبی دارد
خاک کم آب شده همچو کویری تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

قلبسلام خواستم از دوستم که این شعرو داد بزنم تو وبلاگم تشکر کنمقلب

قلبخیلی ممنون عزیزم لطف کردیقلب

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٩ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ  توسط محبوب  نظرات ()

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.

اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز پدر برایم به یادگارگذاشته است.
هزار سال است که تز زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کی کاووسی گردن کج نکنم و گفته است
که زخم درپهلو وتیر در گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از کسان.
زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می افریند
پدرم گفته است:قدر هر ادمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را گرامی دار.
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد.وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست
و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.او که نامش خداوند است.پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است
و معجزه گر.اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است.و نگفته بود او که نوشدارو دارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است.

و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است وخون می چکد و خدا نمک کی پاشد من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم!
من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم.زیرا به یادم می اورد که سنگ نیستم
چوب نیستم خشت و خاک نیستم که انسانم.....

پدرم وصیت کرده و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما نه.زیرا اگر زخمی نباشد
دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی
عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت......
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ  توسط محبوب  نظرات ()